تبلیغات
کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادرجوان سفر کرده ام (نعمت رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ♣♣♣ شـوار بـی شفــق ♣♣♣ - اشک

اشک،مروارید مکنونی است که درصدف درون مأوا گرفته؛گهگاهی احساسات کاوشگر آنرا

از مأمن دل آواره می کنند واز منفذِ نرگس مستانه راهی سرزمین عارض می نمایند.اشک تجلی عواطف است وسفیر احساسات؛کلید گشایش عقده های درهم تنیدۀ دل است.سیمای رنج آلود نوع بشر را به لطایف الحیلی جلا می دهد ومکنونات اندرون را می نمایاند.بی اشک پای احساس در گِل است.

آنگاه که هجوم رؤیا های رمزآلودِ جانگزا چون دشنه های زهراگین خون آلود سرزمین دل

را به تاراج می برد،اشک فریاد غربت ومظلومیّت،آن تجلیگاه اسرارربوبی است.زمانی

 
که مرکب سپید شوق در کاروانسرای دل خیمه می زند اشک نماد تبسم درون است وممّد
بروز هیجانات. 

اشک، مروارید مکنونی است که درصدف درون مأوا گرفته؛گهگاهی احساسات کاوشگر آنرا

از مأمن دل آواره می کنند واز منفذِ نرگس مستانه راهی سرزمین عارض می نمایند.اشک تجلی عواطف است وسفیر احساسات؛کلید گشایش عقده های درهم تنیدۀ دل است.سیمای رنج آلود نوع بشر را به لطایف الحیلی جلا می دهد ومکنونات اندرون را می نمایاند.بی اشک پای احساس در گِل است.

آنگاه که هجوم رؤیا های رمزآلودِ جانگزا چون دشنه های زهراگین خون آلود سرزمین دل

را به تاراج می برد،اشک فریاد غربت ومظلومیّت،آن تجلیگاه اسرارربوبی است.زمانی

 که مرکب سپید شوق در کاروانسرای دل خیمه می زند اشک نماد تبسم درون است وممّد

بروز هیجانات

قطرۀ ژاله بر سینه لعل فام لاله؛لطافت را از اشک به ارث برده اند.اشک با بلور خویشاوند است؛که نه بلوری ترین جنس کائنات است که منبع فیض ازلی وچشمه جوشان زیبایی است.اشک التیام رنجهای بی رحمی است که کانون لطیف دل را پایمال و افق سبز اندیشه را ابهام انگیز می کنند و دنیای بکر لذایذ را به یغما می برند.اشک آبی است برآتش دل آنگاه که از فرط اندوه به تفتی می گراید.اشک پیام آور گلهای الماس عواطف است و تبسم نوازش بر چهرۀ تفتیده ی درونِ دلسوختگان.

اشک ترّنم جاده ی عشق است که کویر دلها را با تراوش خود بارانی می کند.اشک نوشدارویی است که سهرابِ مرده ی دل راحیات نو می بخشد.روزن نوری است که چشمۀ خورشید تعظیمش می کند،منبع درخششی است که مهتاب وامدار وجود اوست. همۀ ذرات پر معنای وجود در اشک تجسم یافته اند وبی اشک مشتی احساس رنگ باخته اند.اشک میراث آدمیزاد است ومیراث خوار او امیرملک استغناست.اشک دانه ای است سحر آفرین که سدره ی وجود از آن سیراب می شود وگوهر سفته ای است که بر رشته ی تافته ی دل خود نمایی می کند.

اشک وعشق همزادند؛از قبیله ی نور,از تبار باران؛دو غمّازی که نیاز بشریتند؛دو امپرا تور وجود که حکمشان چاشنی حیات است .بی اشک عشق فردا ندارد؛بی عشق ا شک معنا ندارد.ترکیب اشک وعشق آمیزه ای بی همتاست؛ صورت عشق فقط در آیینه ی اشک هویداست.

اشک فروغی کبریایی است که طلسم نا گشوده ی دل را می گشاید.در تنازع نفرت انگیز عقل وعشق؛انگشتان جادویی اشک بر رگهای نوا ساز چنگ،مضربهای ظریفی می زنندوبا دمِ فسون ساز خود کفتار پیر عقل را از دُرج دل می رمانند.اشک براعت استهلالی است برای ورود به تراژدی دل؛وتغّزل فاخری است برای دخول به چکامه ی سرور.اشک بحر در کوزه است واقیانوس در قطره اشک طغرای فرمانروای دل است وجواز گذار در خلوتخانه درون،بلندایش از قعر ثری است تا صدر ثریا؛از مهمانسرای فرش تا دولت سرای عرش.

اشک ترنّم خشکیده چوبه ی احساس است؛نزهتگه شکفته وبهجت انگیزی است که در سایه سار طرب انگیز خودطبع هوسناک عشاق را می شکوفاندوجگر بی جگر دیو عقل را با افسون خود می فرساید.قدح جان بی می اشک صفایی ندارد وآیینه دل بی صیقل اشک جلایی ندارد.اشک گوهر چکیده ی لعل دل است و جلوه ی  قدسی این خاکدان بی رنگ.اشک تیری است از شست دل بر اهریمن زشتخوی سنگدلی.فروغی است از مشکات فروزان ایزدی.

اشک ظهور لطافت است که از ساغر دل می جوشد ودل از کف شدگان را مستانه به وادی نا ایمن عشق می کشاند.اشک مرآت فیض ربوبی وباران یک ریز الهی بر بادیۀ تب زده ی دل است.اشک گلبانگ آسمان گیری است که چنگ نواز فلک سر داده است.

                       ......وچـــــــون اشک نباشد چــــــراغ دل میمیرد.


 

تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک

باران صبحگاه ندارد صفای اشک

گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست

روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟

ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آه

ماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک

گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیست

چون جویبار ساخته ام با نوای اشک

از بسکه تن ز آتش حسرت گداخته است

از دیده خون گرم فشانم بجای اشک

چون طفل هرزه پوی بهر سوی می دویم

اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک

دیشب چراغ دیده من تا سپیده سوخت

آتش افتاد بی تو بماتم سرای اشک

خواب آور است زمزمه جویبارها

در خواب رفته بخت من از هایهای اشک

بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم

از بسکه دردناک بود ماجرای اشک

»جواد صیادی«




طبقه بندی: نُکتــــــه هــــا و نظـــــرها،
برچسب ها: اشک، اشک تجلی عواطف است، اشک دانه ای است سحر آفرین،

تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1391 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : نبی رحیم زاده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
<