تبلیغات
کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادرجوان سفر کرده ام (نعمت رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ♣♣♣ شـوار بـی شفــق ♣♣♣ - نامه ای به خواهرم

خواهرم!

ای مهربانترین بعد از مادرم,خواهرم! ای که بهترین وگرانبهاترین هدیه خالق خلایقی, ای که فرشته مهربانی وقرین شقایقی؛ می خواهم ازتو بنویسم .اما چگونه ؟ باید ازتمامی کائنات ؛از آنچه درطبیعت وسایر کرات موجود است بهره گیرم ومدد بطلبم.باید انوار روشنایی بخش خورشید را جوهر نمایم ودر قلم ریزم تا نوشته هایم نورانی باشند .و بر خلاف قلب زخمی زمانه ام که روزنی از نور در آن نیست ، از دور هویدا باشد.

خواهرم! دوست دارم در خلوت ترین جای دنیا؛گوشۀ عزلت نشینم وسکوت بغض شده در گلویم را برایت بنگارم.از حرفهای ساکتم بگویم وبشنوی ؛حرفهایی که در قلب محزون ومضطربم ؛حرفهایی که در دل متلاطمم از دریای غم مدفون گشته اند وظلم زمانه زندگی را از آنان سلب نموده.


خواهرم! تاج سرم؛چه زود بزرگ شدی ومن نفهمیدم.چه نیکو جای خالی مادر را پر کردی وهم خواهرم شدی وهم مادرم. هرگز فراموش نمی کنم آن شب که خدا تورا به ما عطا نمود.همراه با دانه های برف که از آسمان رحمت الهی بر زمین می نشستند وزمین را سپید پوش نموده بودند؛فاضل فضایل ؛فیض ورحمت ویژه  اش را برکلبۀ محقر وفقیرانه ما ارزانی داشت وتو به جمع ما آمدی چه نیکو شبی وچه مبارک ساعتی.

خواهرم!

ای مهربانترین بعد از مادرم,خواهرم! ای که بهترین وگرانبهاترین هدیه خالق خلایقی, ای که فرشته مهربانی وقرین شقایقی؛ می خواهم ازتو بنویسم .اما چگونه ؟ باید ازتمامی کائنات ؛از آنچه درطبیعت وسایر کرات موجود است بهره گیرم ومدد بطلبم.باید انوار روشنایی بخش خورشید را جوهر نمایم ودر قلم ریزم تا نوشته هایم نورانی باشند .و بر خلاف قلب زخمی زمانه ام که روزنی از نور در آن نیست ، از دور هویدا باشد.                   

خواهرم! دوست دارم در خلوت ترین جای دنیا؛گوشۀ عزلت نشینم وسکوت بغض شده در گلویم را برایت بنگارم.از حرفهای ساکتم بگویم وبشنوی ؛حرفهایی که در قلب محزون ومضطربم ؛حرفهایی که در دل متلاطمم از دریای غم مدفون گشته اند وظلم زمانه زندگی را از آنان سلب نموده.

خواهرم! تاج سرم؛چه زود بزرگ شدی ومن نفهمیدم.چه نیکو جای خالی مادر را پر کردی وهم خواهرم شدی وهم مادرم. هرگز فراموش نمی کنم آن شب که خدا تورا به ما عطا نمود.همراه با دانه های برف که از آسمان رحمت الهی بر زمین می نشستند وزمین را سپید پوش نموده بودند؛فاضل فضایل ؛فیض ورحمت ویژه  اش را برکلبۀ محقر وفقیرانه ما ارزانی داشت وتو به جمع ما آمدی چه نیکو شبی وچه مبارک ساعتی.

پدر برای اینکه تو سرما نخوری بخاری هیزمی خانه را با بی تابی روشن می کرد ودر حالیکه لبخند بر لب داشت به تو که از همان ثانیه های اوّل زندگیت؛ چشمان زیبایت را گشوده وخیره دنیای ما گشته بودی ؛مشتاقانه نگاه می کرد و ثنا گویان حضرتش را ستایش می نمود.وبه من می گفت که بنگر که خداوند چه خواهر عزیز و زیبایی را به تو بخشیده.ومن آن زمان غرق در افکار کو دکانه ام ؛نمی دانستم که روزی هم خواهرم هستی وهم مادرم.واینک معنای حقیقی این جمله را که:« خدا گر زحکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری» می فهمم.

خواهرم!آن هنگام که بر مزار( نعمت) لحظه های یأس وبی رنگی را به بزم مینشینم وغم را به آغوش می کشم وسکوت سنگین بی قراری را برسینه می فشارم؛وطعم تلخ فراق برادر را مز مزه میکنم؛تو چون فرشته همجوارم مرا می بینی بغض غمهایم را؛ ناله شبهایم را؛بیقراری لحظه هایم را ؛  بی آزاری نجواهایم را و نوشیدن اشک هایم را ؛ وچه زیبا با نوای  دلنواز وغمگینت ؛مرهمی بر این  زخمهای عمیق  می نهی وچه عالی معنا می کنی.

خواهرم! جانشین مادرم!اینجا برای ازتو نوشتن هوا کم است.دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است.واژه هایم محدود وومرا الکن قلم است.آن هنگام که بر مزار ( نعمت)می نشینی وبا خنجر نوایت؛ سکوت تلخ گلویت را پاره می کنی وبسان غرش ابرهای نا آرام بارانی در آسمانی تیره وتار؛ بسان تلاطم دریاهای مواج ؛غرش رودهای ناآرام آنسان که قطره های زلال خویش را بر صخره سخت می کوبند وناله می کنند  ؛چشمهای زیبایت را بر هم می نهی  وباسیل اشک مزارش را می شویی  وسکوت سنگین غمهایت را می شکنی با صدایی لرزان ومضطرب که از عمق جراحت قلب نازنینت نشأت گرفته از جوانیش می گویی؛ از آرزوهایش؛ از قیا فه زیبایش؛از کلبه ویران گشته وغم زده اش؛ از غم های نهفته در وجودش؛ از التهاب قلب ملتهبش؛ از رازهای حبس شده در درونش؛از دل پاک وعاری از کینه اش؛از زجرهای کشیده اش؛ از بی کسی های شب مانده در بیمارستانش؛از نبودن کسی بر بالینش؛از یتیمی  وبا محرومیت بزرگ شدنش؛ازنداشتن مادرتا صدقه راهش را بگذارد و تا برگشتنش چشم براهش بماند؛ از نشیدن صدای مادر در آخرین نگاهش ؛ واز وداع تلخ خواهران وبرادران با پیکر بی جانش ؛ ناله سرمی دهی . سنگ سیاه مزارش  به لرزه می افتد واو را یارای شنیدن ناله هایت نیست. نوایت چنان غمگین وصدایت چنان جانسوز است که به گمانم زمانه سخت از کرده اش پشیمان گشته ونادم وخجل از ظلم بیکرانش به نوایت گوش می دهد ومی گرید.

خواهرم! خواهر آزرده دل از فراق برادرم!ناله هایت بر مزار ( نعمت) واز هجر برادر  چنان غمنا ک است که حتی عزیزانی که خود داغ فراقی را دیده اند گوش به فریادت می سپارند وعزیزخویش را فراموش می نمایند وغرق در ماتم  تو می گردند بدان گونه که گویی در این دنیا نیستند  وچون اقوام صدایشان می کنند متوجه نمی شوند [نمونه اش دوست وبرادر عزیزم جناب آقای( م- ن)]آن هنگام که بخود آمد چه نیکو فرمود که نوای جانگدازت چنان غمگین وجانسوز است که هرمستمعی را ونه مستمع بلکه هر انچه در طبیعت وجود دارد؛ ازآن گل زرد خزان زده در بیشه بی نشان گرفته تا آن مرغی که در لابلای ابرها ویا بر بلندترین قله دنیا مأوا گزیده؛ از خود بی خود می نماید ودرماتم وعزای تو شریک می شود.

ومن ! گاهی به حال  ( نعمت)   حسرت می خورم وبا خود می گویم خوش به حال ( نعمت) که هم در جوانی وپاکی به لقای معبودواقعی شتافت وهم تو بخوبی حق جوانیش را حق پاکیش را وحق یتیمیش را ادا کردی .آرزوی قلبیم این است که مشیت الهی بر آن قرارگیرد که قبل از تو بدیدار پروردگار بشتابم تا نوایت رابجای صدای مادرم بشنوم واشک چشمانت بر مزارم نوید بخش لقای  پدر ومادرم گردد.

و اینک با دلی مملو ازغم وامیدوار به فضل صاحب کرم ؛دست به دعا بر می دارم که تورا که هم مادری وهم خواهر؛ درپناه خویش مصون ومحفوظ بدارد .روزگارت را شاد وقدمهایت را استوار وبعد از این واژه غم بی معناترین کلمه در زندگانیت باشد ونهال سبز امید در زندگیت جوانه زند ورشد نماید ودرختی تنومند ومثمر ثمر گردد.

(آمین یا رب العالمین)




طبقه بندی: دل نوشتــــه ها،
برچسب ها: نامه ای به خواهرم،

تاریخ : چهارشنبه 7 فروردین 1392 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : نبی رحیم زاده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
<