تبلیغات
کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادرجوان سفر کرده ام (نعمت رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ♣♣♣ شـوار بـی شفــق ♣♣♣ - غبار غــــم(بی تو یک سال گذشت)

روزها گذشتند وماهها به سر آمدند، به امید رویتِ روی ماهت با آن لبخندهای همیشگی و در اندیشه باز آمدنت ثانیه های زندگیم؛با آوای غم بی تو رفتند ومردند.

نگاهم هر روز به امید دیدنت کوی وبرزن را مرور میکند . دل من در غم

 هجران تو ای برادرم ! چه بگویم، چه کشید.شبها به امید دیدنت سربر بالین

 می گذارم تا شاید تورا نه در عالم که در خواب ببینم  وقصه نا تمام جوانیت

را؛زود بسر آمدن زندگانیت را؛سرودن نابهنگام غزل خداحافظیت را، برایت بازگو نمایم.

افسوس که بعدازتو خواب با چشمان بارانیم قهر نموده وچون سر بر بالین

می نهم کابوس رفتنت تمام وجود بی قرارم را فرا می گیرد.باورم نمی شود که بین من وتو این همه فاصله باشد.

برادرم ! امروز خواهرمان آمده بود می گفت به بیست وسوم ماه رمضان نزدیک می شویم. این یعنی سالگرد غروب غم انگیزت در آن بیمارستان  پر ازخاکستر و خالی از باران و....

این یعنی یک سال است که غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفته و لهیب سوزان دوزخ بر وجودم مستولی گشته وبارش مستمر چشمانم نتوانسته از شعله آتش درونم که در فراق تو زبانه کشیده بکاهد.

روزها گذشتند وماهها به سر آمدند، به امید رویتِ روی ماهت با آن لبخندهای همیشگی و در اندیشه باز آمدنت ثانیه های زندگیم؛با آوای غم بی تو رفتند ومردند.

نگاهم هر روز به امید دیدنت کوی وبرزن را مرور میکند . دل من در غم هجران

تو ای برادرم ! چه بگویم، چه کشید.شبها به امید دیدنت سربر بالین می گذارم تا

شاید تورا نه در عالم که در خواب ببینم  وقصه نا تمام جوانیت را؛زود بسر

آمدن زندگانیت را؛سرودن نابهنگام غزل خداحافظیت را، برایت بازگو نمایم.امّا

افسوس که بعدازتو خواب با چشمان بارانیم قهر نموده وچون سر بر بالین می نهم

کابوس رفتنت تمام وجود بی قرارم را فرا می گیرد.باورم نمی شود که بین من وتو این همه فاصله باشد.

برادرم ! امروز خواهرمان آمده بود می گفت به بیست وسوم ماه رمضان نزدیک می شویم. این یعنی سالگرد غروب غم انگیزت در آن بیمارستان  پر ازخاکستر و خالی از باران و....

این یعنی یک سال است که غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفته و لهیب سوزان دوزخ بر وجودم مستولی گشته وبارش مستمر چشمانم نتوانسته از شعله آتش درونم که در فراق تو زبانه کشیده بکاهد.

این یعنی یک سال بی بهار است که تو آرام زیر بستر خاک خفته ای وما گرفتار غم دوری از تو, غمی که آن چنان سنگین است که نه تنها بارش چشمانم که بارش آسمان هم نتوانسته ونمی تواند ذره ای از آن را بکاهد.

چه زود وجود نازنینت که محروم از مهر مادر ومحبت پدر بود ,در تلاطم روز

 وشب گرفتار موجی بنیان کن گردید ونابهنگام در حالی که می رفت تا شکوفا

گردد به یکباره وبدور از انتظار پر پر گردید.

سرودن غزل خدا حافظی برای تو که در بهار عمرت بودی زود بود زمان برای آرمیدن زیاد بود. نمی دانم از چه واز کی دلگیر بودی که اینچنین غریبانه  مارا در ماتم وغم هجرت رها نمودی ورفتی. رفتی و بعد از رفتنت باران از چشمانمان در آن گرمای جانسوز تابستان چه معصومانه  می بارید؛

بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

برادرم ! یک سال است که آرام خفته ای؛ دیگر بوی ریا ودروغ وفریب وتزویر مشام معصوم وپاکت را آزار نمیدهد دیگر بر چشمان آرزومندت ملالی نیست

دیگر دروغ وریایی حرمت شبهایت را نمی شکند؛ دیگر شبی مهتابش را به تو نمی فروشد.

آه که بعد از آن وصلت شوم تورا در میان نامردمی ها رها کردم . تویی که پاک تر

از برگ شقایق بودی.افسوس که در مدت این یک سال بعد از رفتنت فهمیدم که چه

ها کشیده ای. اینک می دانم که چرا قلب پاکت در نقطه آغازین عمرت ازطپش

ایستاد . ومارا گرفتار غم جدایی نمود.

امّا ندیدنت ونبودنت در عمق باورم نمی گنجد، مگر می شود سیمای نورانیت را با

آن لبخند همیشگیش از یاد برد،مگر می شود خاطرات نه چندان خوب دوران کوتاه

زندگیت را فرا موش کرد؟برادرم ! عزیزی نوشته بود که وبلاگت تکراری وغمگین

است.راست هم می گوید  چون من فقط از تو می نویسم از درد فراقت ،از جوانیت

از مظلوم بودنت حتی در خانه خودت واز سیمای پاک ونورانیت.  می نویسم

ومی نویسم تا این فلم یا خسته گردد ویا با ادای حق مظلومیتت سیراب گردد.

برادرم ! بودن با تو ودیدن روی ماهت نه ذهنم که وجودم را تسخیر نموده است .

چرا رفتی؟ چگونه رفتی که خاطراتت اینگونه زنده اند گویی که با منی ونوشته

های ناقصم را می خوانی؛ هرچقدر که مینویسم از یادت تهی نمیشوم

رفتی، ولی از یاد ما هرگز نرفته ونخواهی رفت؛ ز آن روزی که رفتی، ما

همچنان در انتظار تلخ آمدنت ماندیم، زآندم که ما غمنامه سوگ تو خواندیم. از

 دیدگان ، بر مزرع دل ، خون فشاندیم ؛ر فتی ولی ما را به دست غم سپردی. تو

رفتی و قلب مرا، فكر مرا، همه وجود مرا همراه خودت بردی و من سست و بی روح ساعت های متمادی به دوردست ها خیره میشوم، به افق، همانجا كه آسمان و زمین به یكدیگر پیوند خورده اند تا شاید نشانی از تو بیابم، نشانی از بازگشت تو، اما تو نیستی، هیچ چیز نیست. سكوت مطلق و من ناامید تر از همیشه باز هم با خیال تو چشم های پر از آشوب خویش را بر هم میگذارم
و به دلم، دل بیقرارم التماس میكنم، كمی آرام تر باش، میخواهم بخوابم تا شاید خواب
برادرم  را ببینم. ولی او بی تاب است، آرام نمی گیرد، تا وقتی تو برگردی!
و من باز به افق خیره شده ام و چه بیهوده فریاد میزنم بازگشتت را

 

به روی قاب عکست غبار غم نشسته

همینه که بغض من بخاطرت شکسته
دیدن روی ماهت این اروزی محاله

تو را دوباره دیدن برای من خیاله
از وقتی پر کشیدی به اسمون رسیدی

برای من هر چی غم تو دنیا بود خریدی
حالا من لحظه هام به انتظار میشینیم

تا فصل پرواز من همدیگرو ببینیم
هنوز هوای خونه بوی صفاتو داره

گلهای یاس باغچه عطر تو رو کم میاره
تو خلوت شبونه برات دعا میکنم

برای دیدن تو خدا خدا میکنم
خدا خدا میکنم




طبقه بندی: دل نوشتــــه ها، مناسبتها،
برچسب ها: غبار غــــم(بی تو یک سال گذشت)،

تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1392 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : نبی رحیم زاده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
<